دیکته به معلم خود

دانش آموزان عزیز کلاس اول 2 برای ارسال دیکته خود بر روی سایت، روی نظرات همین مطلب کلیک کنید و در قسمت نام ، نام و نام خانوادگی خود و در قسمت متن پیام ، دیکته خود را بنویسید.

تذکر: قسمت های دیگر فرم را لازم نیست تکمیل نمایید

/ 31 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد رضا سید جوادی

خدا زیباست.

عرفان کفاش

نام اموزگارما اقای سنقری است.او مردی دانااست.ما به یاری خداقدس شریف راازاد می کنیم.مافردا برای زیارت به قم می رویم.درس قران شیرین است.[خداحافظ]

سید علی عرفان نیک نژاد

سلام اموزگار خوبم خسته نباشید امید وارم که در زندگی پیروز وموفق باشید. من تلاش می کنم با خوب نوشتن دیکته نمرات خوب بگیرم وشما را شاد کنم دوستدار شما علی عرفان

سید علی عرفان نیک نژاد

مینا دختر با ادب و خوبی است. مینادرخانه به مادرش کمک می کند. اودر اشپز خانه کیک پخت. مینا ازشادی خندید. او اخباررا گوش می کند. برادر مینا خبر نگاراست. خداوند خوبان رادوست دارد. او کتاب خانه را دوست دارد. فرشادو فرشته ادم برفی را درست کردند.

عرفان کفاش

من فارسی رادوست دارم خربزه میوه ی تابستانی است .خروس زیبااست

علي رضا نجفي فريد

خدمت آموزگار خوبم، آقاي سنقري سلام و ادب دارم. من براي اين كه از شما درس فارسي آموختم خيلي شادمانم. اميدوارم مدرسه ي ما در مسابقه ي قرآن برنده شود و پاداش آن اردوي بندرانزلي باشد.من دوست دارم در مرداب انزلي به اتفاق شما قايق سواري كنم و پس از آن با يكديگر به شاليزار برويم. در پايان از خالق يكتا براي شما استاد گرامي سلامتي و خير فراوان آرزو دارم. قلب من براي شما مي تپد. استاد دوستت دارم.... علي رضا

ایمان فروتن

پیرمردی درون بانک آمد.او تا دزدرادیدبیرون دوید.پیرمرد داد می زد:کمک کنید کمک دزد دزد.دزدباترس بیرون دوید.با دست پیرمردرابرزمین زدوتنددوید.مردم داد می زدند:دزد دزد.پسری آن نزدیکی بازی می کرد.او تادزد رادیدروی دزدپرید.دزد می دویدوآن پسر به آستین دزد آویزان بود.دزد باساک برسرپسرمی زدومی دوید.دزد نادان ازترس روی دیواری پرید.پاسبانی دزد رادید.پاسبان می دوید وسوت می زد.اودادمی زد:ایست.پاسبا ن به سوی دزدمی دوید وتیرمی زد .دزدنادان ترسیده بود و به تندی می دوید.دزد از ترس با سر روی زمین آمد.پاسبان او را دست بند زد و زندانی کرد. [قهقهه]

سید علی عرفان نیک نژاد

قاسم درخانه به پدرش کمک می کند. پدراویک قفس دارد. در این قفس یک قناری زندگی می کند. برادر قاسم قادر فردا ازقم می ا ید. قادر قرمه سبزی رادوست دارد. اودراداره ی برق کار می کند. نام مدیر قادراقای قربانی است .پروین برای پرویز سوپ می پزد. اوپسر پاکیزه ای است .

مهدیار اسدی

یک بخاری بود کسی اورا می دید رنگش می پرید و خاموش می شد.بابا خرگوش فکر کرد که کاری کند تا خانه سرد نشود.بخاری دوست داشت مفید باشد و خانه را گرم کند. خروس داد زد و گفت پنبه را از گوش دراور و ارام ان را با نوکش برداشت. اردک سفید ادم برفی درست کرد.مادرش سپاسگزاری کرد و خوشش امد.مادر به اتاق رفت و گفت بگ بگ بامزه بیا کنار بخاری و گرم شو. مادر بزرگ گفت لامپ های شکم گنده را باید خاموش کرد تا برق داشته باشیم.

مهدیار اسدی

نامه ی دیشب من چرا نیامده؟